امروز خواستم يك ويژه نامه براي سومين سالگرد سيزدهم مرداد هشتاد و چهار منتشر كنم و قبلاً هم وعده اش رو به دوستان داده بودم ولي متاسفانه نتونستم. ولي با اجازه همه طبق معمول ميخوام تو رو بعنوان مخاطب خودم قرار بدهم.
بهارك عزيز نميدونم الان چه حال و هوايي داري و برنامه ات براي فردا چي هست. شايد تصميم داري فردا رو هم مثل يك روز از هزاران روزي كه عادي سپري كردي و خودت رو توي اردوگاه كار اجباري مهندس احمدي سرگرم كردي، به شب برسوني و بعدش هم يه دوش آبگرم و خواب و فرداش هم مثل ديروزها و مثل فرداهاي همان روز....
هر جور راحت هستي باش، چون مي توني و اجازه داري به اندازه سهم خودت از روز سيزدهم مرداد بي تفاوت يا با تفاوت باشي. بقول خودت الله اعلم، من كه از روزمريات تو خبر ندارم و يا بهتر بگم بي خبر گذاشته شده ام.
اما من فردا رو كلاً تعطيل كردم و قرار هست به مرور خاطراتم بپردازم. توي اين يكسال كلي مطلب نوشتم، اما مثل اينكه هيچكدوم به دستت نرسيد و يا خونده شد و بدلايلي بي جواب موند. اما اين دليل نميشه كه من دوباره ننويسم.
اما اينبار دوست دارم تو هم يه چيزي بنويسي، لااقل براي يكبار و آنهم براي هميشه. اگه نميخواهي از خودت نوشته اي بجا بمونه لااقل ميتوني پيش دل خودت جواب منو بدي. منهم سعي مي كنم كمكت كنم. پس من اول جملات رو ميارم و تكميل بقيه اش رو به تو مي سپرم.
سه سال پيش در چنين روزي دقيقاً سيزده مرداد هشتادوچهار:
اول آشنايي و عقدكنانمون فكر مي كرديم ..........
اما نشد، چونكه............
قرارمون رو بر اين گذاشتيم كه...................
اما پيش نيومد، چونكه ...............
آرزو مي كرديم كه ..........
اما اتفاق نيفتاد، زيرا ........
ازمون انتظار داشتند ....................
اما نتونستيم، بدليل اينكه ..........
قرار بود خوابهاي رنگيمون همش .......
اما نخوابيديم، چون ............
تصميم داشتيم مثل همه باشيم و نباشيم در ......
اما نشد، چونكه .......
قرار بود يكصدا باشيم
اما صدا به صدا نرسيد، چونكه.........
قرار بود اشك همديگه رو نبينيم
اما بجز اشك چيزي نديديم، چونكه ......
قرار بود همسر باشيم نه زن و شوهر
نشديم، چونكه .............
بازهم بپرسم يا نه؟
مي بيني چقدر سوال بي جواب برام بجا گذاشتي.
فكر مي كنم كافي باشه.
با فرض اينكه الان داري اينارو مي خوني خواهش ميكنم بري بخوابي، چون فردا صبح بايد بري سر كار. نميخوام با چشمهاي پف كرده توي محل كارت تابلو بشي و فكر كنند تا صبح نشستي گريه كردي واسه دلتنگي نديدن من.
مي بيني چقدر بيرحم هستم.
چيزي كه مي خواستي بهم و بهمه ثابت كني ولي نتونستي. اما الان مي خوام كمكت كنم تا حقانيت خودت رو برخلاف حقيقت موجود به همه ثابت كني. اين كارم هم از سر خاطرخواهي است.
نگران نباش تا چشم بهم بزي يه سيزده مرداد ديگه اومده. سعي مي كنم اونجا و اون روز شقاوت امروزم رو جبران كنم. حالا چطوري؟ بماند.
+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
0:47 قبل از ظهر |