تبليغاتX
سیزدهم مرداد هشتاد و چهار

سلام

حدس میزدم بعد از سیزده مرداد اخیری که بسختی سپری کردم حس نوشتنم ته بگیره و دقیقاْ همونطور هم شد. گلایه دوستان رو هم به دیده منت قبول دارم. ولی باید یه جوری سر کرد تا دوباره به همون شرایط اولم برگردم (یعنی دوباره بتونم حرف دلمو بنویسم). هرچند خیلیها که اصلاْ از وجود همچین وبلاگی خبر ندارند و یا خودشون رو به بی خبری زده اند اصلاْ دوست ندارند که من به همون حالت و شرایط برگردم چون بازهم کارشون عقب میفته. ولی بهرحال..

حالا هم دوست دارم واسه تنوع هم که شده متن آهنگی رو که چند روز پیش شنیدم و با عجله توی ماشین نت برداری کردم توی وبلاگ بذارم تا شاید جای خالی بخشی از حرفهای نگفته ام پر بشه تا بعداْ ببینم چیکار می تونم بکنم.

 

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکهاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دل رو کلافه

میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
آخه اندازه اش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من بهمه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:17 بعد از ظهر |

امروز خواستم يك ويژه نامه براي سومين سالگرد سيزدهم مرداد هشتاد و چهار منتشر كنم و قبلاً هم وعده اش رو به دوستان داده بودم ولي متاسفانه نتونستم. ولي با اجازه همه طبق معمول ميخوام تو رو بعنوان مخاطب خودم قرار بدهم.

بهارك عزيز نميدونم الان چه حال و هوايي داري و برنامه ات براي فردا چي هست. شايد تصميم داري فردا رو هم مثل يك روز از هزاران روزي كه عادي سپري كردي و خودت رو توي اردوگاه كار اجباري مهندس احمدي سرگرم كردي، به شب برسوني و بعدش هم يه دوش آبگرم و خواب و فرداش هم مثل ديروزها و مثل فرداهاي همان روز....

هر جور راحت هستي باش، چون مي توني و اجازه داري به اندازه سهم خودت از روز سيزدهم مرداد بي تفاوت يا با تفاوت باشي. بقول خودت الله اعلم، من كه از روزمريات تو خبر ندارم و يا بهتر بگم بي خبر گذاشته شده ام.

اما من فردا رو كلاً تعطيل كردم و قرار هست به مرور خاطراتم بپردازم. توي اين يكسال كلي مطلب نوشتم، اما مثل اينكه هيچكدوم به دستت نرسيد و يا خونده شد و بدلايلي بي جواب موند. اما اين دليل نميشه كه من دوباره ننويسم.

اما اينبار دوست دارم تو هم يه چيزي بنويسي، لااقل براي يكبار و آنهم براي هميشه. اگه نميخواهي از خودت نوشته اي بجا بمونه لااقل ميتوني پيش دل خودت جواب منو بدي. منهم سعي مي كنم كمكت كنم. پس من اول جملات رو ميارم و تكميل بقيه اش رو به تو مي سپرم.

سه سال پيش در چنين روزي دقيقاً سيزده مرداد هشتادوچهار:

اول آشنايي و عقدكنانمون فكر مي كرديم ..........

اما نشد، چونكه............

قرارمون رو بر اين گذاشتيم كه...................

اما پيش نيومد، چونكه ...............

آرزو مي كرديم كه ..........

اما اتفاق نيفتاد، زيرا ........

ازمون انتظار داشتند ....................

اما نتونستيم، بدليل اينكه ..........

قرار بود خوابهاي رنگيمون همش .......

اما نخوابيديم، چون ............

تصميم داشتيم مثل همه باشيم و نباشيم در ......

اما نشد، چونكه .......

قرار بود يكصدا باشيم

اما صدا به صدا نرسيد، چونكه.........

قرار بود اشك همديگه رو نبينيم

اما بجز اشك چيزي نديديم، چونكه ......

قرار بود همسر باشيم نه زن و شوهر

نشديم، چونكه .............

بازهم بپرسم يا نه؟

مي بيني چقدر سوال بي جواب برام بجا گذاشتي.

فكر مي كنم كافي باشه.

با فرض اينكه الان داري اينارو مي خوني خواهش ميكنم بري بخوابي، چون فردا صبح بايد بري سر كار. نميخوام با چشمهاي پف كرده توي محل كارت تابلو بشي و فكر كنند تا صبح نشستي گريه كردي واسه دلتنگي نديدن من.

مي بيني چقدر بيرحم هستم.

چيزي كه مي خواستي بهم و بهمه ثابت كني ولي نتونستي. اما الان مي خوام كمكت كنم تا حقانيت خودت رو برخلاف حقيقت موجود به همه ثابت كني. اين كارم هم از سر خاطرخواهي است.

نگران نباش تا چشم بهم بزي يه سيزده مرداد ديگه اومده. سعي مي كنم اونجا و اون روز شقاوت امروزم رو جبران كنم. حالا چطوري؟ بماند.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

دوران نامزدي بهترين دوران زندگي يه فرد به حساب مياد. دوراني كه شوق و ذوق زايدالوصفي توي وجود آدم به وجود مياد كه دقيقاً منشاء اون مشخص نيست.

كاخ آرزوها ساخته ميشه و هر شب روياهاي شيرين به خوابهاي آدم مياد. بیقراری هم که مزه دقیقه هاست و لحظه لحظه ی روزهای آدم رو تسخیر میکنه.

اما وقتي كه اين دوران به پايان ميرسه و فصل ازدواج ميرسه همه چيز تموم ميشه.

هركي ميگه من هموني هستم كه در دوران نامزدي بودم بدونيد كه داره دروغ ميگه حتي اگه پسر امام معصوم هم باشه.

 اما من:

دوران نامزدي ام هنوز تموم نشده و قراره همينجوري ادامه پيدا كنه. هرچند شواهد نشون ميده هيچوقت به وصل و مراد دلم نرسم.

شايد توي ادامه مسير زندگيم مجبور باشم با يكي ديگه باشم ولي ياد تو  و كاخ آرزوهام و شيريني با توبودنت برام هميشه پا برجا مي مونه.

خوشحالم كه با عدم تحقق ازدواج با تو مجبور نشدم آرزوهام رو به خاك بسپارم.

مگه اين جمله معروف رو نشنيدي كه:

ازدواج پايان عشق و آرزوهاست.

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |

امروز سوم تیرماه هشتاد و هفت و مصادف با ایام شهادت دکتر بهشتی و هفته قوه قضائیه و نیز در آستانه روز تولد من در نهم اینماه، واقعه بیاد ماندنی و مهم در تاریخ قضاوت اسلامی ایران بود. دادگاه 1179 مجتمع قضایی قدس پونک شاید در طول چندین سال فعالیت خود چنین صحنه هایی شاهد نبود.

جلسه ای که در آن آسمان درخشید و تحولی بزرگ در آئین دادرسی کیفری بوقوع پیوست که باید مورد توجه قضات دیگر و قوه محترم قضائیه قرار گیرد.

جلسه ای که در آن قاضی محترم و باانصاف دادگاه با عده ای طرف شده بود و حرفهایی می شنید و هاج و واج مونده بود که در مقابل این پدیده شگرف چه واکنشی از خود نشان دهد، باید بخندد و گریه کند. شاید حوصله تون سر رفت و منتظرید ببینید چه اتفاقی افتاده است:

به این اطلاعیه توجه نمائید:

منبعد ارائه کلیه خدمات وکالتی در پرونده های قضایی با ارائه کارت گواهینامه رانندگی پایه ۲ معتبر است و وکلای محترم باید نسبت به رعایت این مسئله اقدام کنند..

تعجب کردید؟

امروز وقتی از خانم وکیل مریم اکبرزاده چنگیز  بشماره ۳۵۱۳ـ ( همون خانوم معروف به اشرف النجباء) خواسته شد که دفترچه تمبر و کپی یا شماره پروانه وکالت و یا مدرکی دال بر وکالتشان را به دادگاه ارائه دهد، ایشان به ارائه گواهینامه بسنده کردند. شاید استدلال حقوقی ایشان این بود وقتی که بانکها در قبال وصول چک چندصد میلیونی گواهینامه طلب می کنند و یا در تصادف منجر به قتل این گواهینامه هست که حرف اول در قتل عمد و غیرعمد و... را می زند، پس لابد و باید هم بجای پروانه وکالت مورد قبول دادگاه قرار گیرد. حالا قاضی محترم چرا این سند مهم را از ایشان قبول نکردند، باید مورد کارشناسی قضایی قرار گیرد.

بگذریم.

راستی تمام کسانی که بنحوی از انحاء سیزده مردادی هستند و یا رابطه ای با این جریان پیدا کرده و منو بعنوان قلم زن این جملات قبول دارند و تحمل می کنند بدونند که اینجانب دست بزن ملسی هم دارم که للهی خودم هم خبر نداشتم. چون امروز وقتی وارد شعبه شدم با طایفه ای از نسوان مواجه شدم که هرکدام با یک برگه شهود و گواهی پزشکی قانونی ادعا داشتند که من اونا رو مورد ضرب و جرح قرار دادم. همه بجز بهارک که بنده خدا از روی نجابتش فقط به جمله مختصر بی ادبانه ای که نثارش کرده بودم و البته دست خودم نبود، بسنده کرد. همچنانکه قاضی محترم نیز اشاره کرد خانوم توی دعوای ایرانی فلسفه تحلیل نمی کنند و نقل هم پخش نمی کنند، اولین کاری که می کنند پدر و مادر همدیگر را از همه جوانب مورد عنایت قرار می دهند که از نظر دادگاه عادی بوده و اهمیتی ندارد، آیا شوهر شما هم چنین کاری کرده یا نه؟ که پاسخ دادند خیر، ولی بمن گفت..... . قاضی محترم هم جواب داد گفتن ملاک نیست ، باید ببینید توی دلش چی میگذشته و احساسش به شما چی بوده و .....

اما بشنوید از دسته لت و پار شده نسوانی که برای اولین بار می دیدمشان. البته یه تلفنچی بود که قبلاً هم باهاش سر تماسهای مکرر برای صحبت با بهارک کنتاکت کرده بودم و پرونده مشترکی داشتیم که البته تبرئه شدم، اما اینبار با دست پر اومده بود.

ایشون از دست من خیلی دلخور بود و توی دادگاه هم گفت که چرا به اردوگاه کار اجباری کاراتلیفون وردآورد گفته بودم کارگاه!!! درحالی که اونجا یه شرکت بزرگ سوئیچینگ مخابراتی هست، البته پرسنل آن روزی هشت ساعت ایام فراغت خودشان را با لحیمکاری بوردها مشغول می کنند و باقیمانده وقتشان را به طراحی مراکز معظم مخابراتی سطح کشور مشغول هستند بنده خدا عقده خود بزرگ بینی داشته، آخه تلفنچی یه کارگاه بودن کجا و مسولیت ارتباط تلفنهای تماسی از اقصی نقاط ایران با کارشناسان (لحیمکار) شرکت کجا؟

بلبشویی هم که توی دادگاه افتاده بود ناشی از این بود که یکی می گفت من شاهد بودم که متهم (من) فحش دادم ولی ایشون نشینده و ندیده به کی دادم و حاضرم به نفع حاضرین شاکی شهادت بدم و از سویی خودش شاکی بود که من اونو زدم ولی کسی ندیده چطوری و در کجا!!!

خنده بازاری که افتاده بود باید می دیدید و می شنیدید. اما یه چیزی بین خودمونی بگم، زدن خلق الله با چشم بسته عجب صفایی داره و بدجوری توی دهنم مزه کرده. اگه موقعیت اجتماعی ام اجازه بده حتماً تجربه می کنم. جالبه که من با بهارک مشکل داشتم ولی همه کتک خوردند بجز ایشون، همه فحش شنیدند بجز ایشون. اینهم از نوع دعواهای پست مدرنیستی هست که باید دید و تعجب نکرد. بعد میام میگم من و بهارک تفاهم و نقطه مشترکی توی زندگیمون نداریم حتی توی کتک زدن و خوردن، شما بازهم بگید اینطوری شد و اونطوری شد.

فعلاً تا دیدار بعدی

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |

هفته قوه قضائیه مبارک

چون مقارن با روز تولد منهم هست.

معمولاً کمتر به مناسبتهایی از اینچنین توجه میکنم. ولی امروز یه جایی پلاکاردی رو دیدم که برام خیلی جالب بود:

«از دیدگاه اسلام زندان حکم تادیبی و تربیتی دارد نه جنبه انتقامجویی»

یه لحظه یاد ایام زندانی شدن خودم افتادم و تطبیق آن به این مضمون.

من زندانی شدم تا ادب بشم تا دیگه:

  • اعتماد بیجا به کسی نکنم، مخصوصاً وقتی پای معامله و پول وسط هست.
  • در مقابل هر توهینی سکوت مطلق اختیار کنم، زبان سرخ خیلی خطرناکه.
  • سعی نکنم با قاضی جماعت کل کل فلسفی و چالش انتقادی براه بندازم.
  • این شعر حقیقت داره: من از بیگانگان دلخور نباشم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد.
  • وقتی تعهد پرداختی هرچند ناچیز رو درمورد کسی قبول کردم باید سر موقع بپردازم، حتی اگه آشنا باشه و یا نیازی نداشته باشه.
  • دیگه از این ببعد واسه کسی تب و داغ بیخودی نکنم تا یارو خیال بد نکنه. واسه کسی بمیرم که واسم حداقل تب کنه.
  • وقتی همه دارند مثل آب خوردن وصل و فصل می کنند و معامله حتی سر زندگی و سرنوشت دیگران، من بیخودی ادای مصلح بازی اجتماعی درنیارم و برخلاف جریان آب شنا نکنم، بلکه همون کاری که میگن انجام بدم.
  • حرف دلم رو به کسی نگم، حتی اگه محرم رازم باشه.
  • قانون جنگل رو دقیقاً رعایت کنم، بخور قبل از اینکه خورده بشی.

موارد بعدی رو سعی می کنم توی فرصتهای بعدی بنویسم. فعلاً اوضاع مساعد نیست.

راستی یه موقع فکر نکنید زندانی شدن من از روی انتقامجوئی بود، نه به خدا.

من با کسی خورده حساب ندارم که بخواد واسه انتقام اینجوری از موقعیت احکام اسلامی و صلابت و قداست قوه قضائیه سوءاستفاده کنه و ....

مگر اینکه بهش تکلیف بشه و ایشون هم مامور و معذور تن به اینجور کارا بده.

یه جنبه دیگر قضیه هم هست: اینکه من آدم بی تربیتی شدم و باید حتماً دوباره برم زندان.

الله اعلم، من راضیم به رضای خدا

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |

 

من يه دروغ بزرگ و غير حقيقي توي زندگيم بهت گفتم و بارها هم پيش تو تكرار كردم، نميدونم باور كردي يا نه؟

اگه ذهن قوي داشته باشي حتماً بياد مياري كه بهت ميگفتم: تو از سر من زيادي هستي، من باورم نميشه كه همسري مثل تو دارم.

الان و بعد از گذشت این مدت به اين نتيجه رسيده ام كه در مورد خودم و خودت اشتباه فكر مي كردم.

پس اگه مجبور شدم بخاطر اين اشتباه بهت دروغ بگم متاسفم.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |

خون بهاء

روزي توي يه خيابون زن و شوهر جواني قدم مي‌زدند كه با يه مرد هيكلي و قلدري مواجه شدند. اين مرد كه قصد مزاحمت داشت يه تنه به خانم مي‌زنه و برمي‌گرده و اعتراض همراه با فحش كشي راه مي‌اندازه. شوهر اون خانونم كه آدم لاغر و كم‌زوري بود بلافاصله پيشدستي مي‌كنه و ضمن عذرخواهي و التماس، انگشتر نامزدي خودش رو بعنوان خسارت از دستش درمياره و به اون يارو ميده و عنوان مي‌كنه كه:

"چون شما مارو بخشيديد و ديگه تصميم نداريد به ما آسيبي برسونيد يا مارو بكشيد، ما هم اين انگشتر رو بعنوان خون بهاء به شما تقديم مي‌كنيم"..

مرد قلدر ضمن اينكه تعجب مي‌كنه، با اينحال خوشحال مي‌شه و با غرور خاصي به اونا هشدار ميده كه مواظب باشند ديگه از اون غلط ها نكنند و موقع راه رفتن حواسشون باشه و اگه يه بار ديگه ... و ... و با دوتا فحش آبدار ديگه از اونا جدا ميشه.

خانوم كه از اين اتفاق شوكه شده بود به شوهرش اعتراض ميكنه كه:

"فحش ناموسي كه شنيديم، تحقير كه شديم، حالا چرا انگشتر يادگاري ازدواجمون رو بهش دادي؟ تو عجب آدم بي‌غيرتي هستي!!!

شوهرش كه ساكت و آروم ايستاده و به فكر فرو رفته بود يا اينكه داشت توي ذهنش  چيزي رو مي‌شمرد، مدام مي‌گفت: نگران نباش، خوب بهاء دادم، انگشتره بزودي برميگرده!!

زن جوان كه هيچ حاليش نبود و اصلاً‌ قابل باور هم نبود، مدام سركوفت ميزد و شوهرش جواب تكراري ميداد كه: "صبر كن خانوم، گفتم انگشتره زود برميگرده".

دقايقي از اين جر و بحث خيابوني و ناتموم ميگذشت كه متوجه شدند در نزديكي اونا مردم جمع شده و دادوقالي راه افتاده و همه دارند به اون سمت ميدوند. اينها هم بياختيار به سمت محل تجمع راه افتادند. از لابلاي جمعيت كه وارد شدند با كمال تعجب ديدند همان مرد شرور روي زمين افتاده و در حاليكه يك كارد به شكمش فرو رفته بود در حال مرگ زاري ميكرد و كسي از ترس جرات نزديك شدن نداشت.

مرد جوان به زحمت خودش رو بالاي سر مرد شرور رساند و در حاليكه مشت گره كرده اونو به راحتي باز ميكرد تا انگشتر نامزديش را خارج كنه، به آرامي توي گوشش زمزمه كرد:

 "نگفتم اين انگشتر بابت خون بهاء بود".

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 5:40 بعد از ظهر |

هزار خواهش و آيا    هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران   چرايي بي‌زيرا

هزار بود و نبود         هزار شايد و بود

هزار باد و مباد         هزار كار نكرده

هزار كاش و اگر       هزار بار نبرده

هزار بوك و مگر        هزار بار هميشه

هزار بار هنوز.....

مگر تو اي همه هرگز          

مگر تو اي همه هيچ

مگر تو نقطه پايان

بر اين هزار خط ناتمام بگذاري

مگر تو اي دم آخر

در اين ميانه تو

سنگ تمام بگذاري........

 

جمعه‌ها روزهاي بدي هست. از همون اولش هم از اين حال و هواي كدر و مغموم حالم مي‌گرفت. نمي‌دونم چي شد ياد برنامه هزار راه نرفته افتادم.

اجراي هنرمندانه و دلسوزانه خانم ناهیدسادات‌شریفی و كارشناسان خوب برنامه دکتر شهریار شهیدی ،دكتر سيداسماعيل مهدوي هرسيني ، دكتر عيسي جلالى، دكتر فرشته موتابى و ...

يادمه چند سال پيش آنچنان با شور و شوق قسمت‌هاي مختلف اين برنامه رو دنبال مي‌كردم كه گاهي كفر هم اتاقي‌هاي خونه مجردي‌ام درمي‌اومد. و يا مادرم اونقدر راغب شده بود كه پابه‌پاي من اين برنامه رو ميديد و هميشه مي‌گفت: توي اين گفتگوها دنبال چي مي‌گردي؟

واقعاً‌ خودم هم نمي‌دونستم. اما هميشه ترس و افسوس ساعتها ذهنم رو مشغول مي‌كرد و بارها شده بود كه بغض گلوم رو گرفته بود.

هيچوقت نمي‌تونستم تصور كنم دو نفر چگونه مي‌تونند لحظات خوش بودنشون رو به لحظات جهنمي تبديل كنند!! و بارها شده بود كه ميخواستم يه جوري با شركت كنندگان برنامه تماس بگيرم و باهاشون صحبت كنم و شايد كمكشون (اگه‌ميتونستم).

اما حالا و در شرايط فعلي مي‌بينم كه اگه يكي از زوجين يا هردو طرف بخواهند براحتي مي‌تونند هر بلايي سر هم بيارند، كار زياد سختي نيست. انسان ذاتاً‌ متنفر نيست، اما بسرعت مي‌تونه ياد بگيره و بكار ببنده.

كاش پخش اون برنامه دوباره شروع ميشد، دلم براي موسيقي متن دلهره‌آور برنامه تنگ شده.

راستي اونروزي كه جايزه بهترين برنامه جشنواره سيما رو بجاي خانم شريفي به سعيد ابوطالب دادند كم مونده بود از شدت حرص گريه كنم. هرچند خود داوران و مجري هم تلويحي اعلام كردند كه جايزه مال برنامه هزار راه نرفته بود، اما داديم به ابوطالب چونكه ...........

شايد روزي تصميم گرفتم اگه پخش اون شروع شد در برنامه شركت كنم و حرف دلم رو بزنم. ديگه وبلاگ هم منو ارضاء نمي‌كنه. البته منظورم اين نيست كه از نوشتن منصرف يا خسته شده ام!!

اين خزعبل‌نويسي همچنان ادامه دارد تا مهر سكوت بعضي‌ها شكسته شود.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 11:10 بعد از ظهر |

بهارك عزيز:

در اين نكته كه خيلي خواستني هستي هيچ شكي نيست. اين خاطرخواهي رو از رفتار تمام كساني كه دور برت هستند و يا از دور و نزديك و يا مستقيم و غير مستقيم به نفع تو دارند كار مي كنند و كمكت مي كنند و اصرار هم دارند تا به هدفي كه بهت تكليف كردند برسي، بخوبي فهميدم.

وكيل تو، وكيل من، فاميل تو، فاميل من، دوستاي تو، دوستاي من، همسايه هاي تو، همسايه هاي من، غريبه هاي تو، غريبه هاي من، كساني كه حكايتمون رو از دهن تو مي شنوند و يا از دهن من مي شنوند، خلاصه همه و همه دوست دارند زودتر به مرادت برسي. اما اين وسط دو نفر هستند كه اصلاً دوستت ندارند: يكيش خداست و ديگريش من.

خدا دوستت نداره چون حالا حالاها نمي خواد گره از كار و مشكلت باز كنه و اگه هم رضايت بده و امورات بر وفق مراد باشه شايد ديگه خيلي دير شده و فقط پشيمونيش برات مي مونه.

اون يكيش هم منم كه اصلاً دوستت ندارم و ميخوام اين دوست نداشتنمو اينطوري بهت ثابت كنم كه خودت طلاق بگيري و بري دنبال سرنوشت خودت،‌ و من متهم به اين نشم كه اگه خاطرت رو نمي خواستم هيچوقت طلاقت نمي دادم.

مي بيني دوست داشتنها چقدر باهم فرق داره؟

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 8:16 قبل از ظهر |

وقتي به همه ميگم كه تمام كارهاي تو در قبال من از روي مصلحت و خير انديشي هست، نه خودت باور مي كني و نه كسي ديگه. اما من هنوز هم به اين حرف خودم اعتقاد دارم.

مطمئناً روز پنج شنبه 8 آذر 86 رو كه از ياد نبردي. همون روزي كه صبح ساعت 30/10 به 3018 من زنگ زدي. براي لحظاتي هنگ كردم و خوشحال كه بالاخره دست به گوشي شدي تا مستقيماً باهام حرف بزني. اما زهي خيال باطل. تماس تو فقط يه تست بود براي اينكه ببيني كه درخواست توقيف و انسداد خط موبايلم اجراء شده يا نه؟ و البته قبل از اينكه من بتونم جواب بدم سريع قطع كردي.

وقتي يه ساعت بعد صداي مليح خانوم اوپراتور همراه اول بهم فهموند كه: «داداش، ديگه برقراري ارتباط  برات مقدور نيست» فكر مي كردم ارتباطم با دنياي خارج قطع شده. ديگه به تو، به دوستاني كه شماره منو داشتند و ... دسترسي ندارم، بهمين خاطر اگه يادت باشه بدجوري قاطي كردم. اما وقتي بفاصله دو سه ساعت يه دوست خوب پيدا كردم، كلي حال و هوام عوض شد.

«ايرانسل  MTN » اسم اين دوست جديدم بود كه در اولين لحظات برام اس ام اس خوشامد فرستاد. براي مني كه زماني بيش از 1600 تا پيام كوتاه ارسالي داشتم ولي الان عين قحطي زده ها توي كف اس ام اس بودم و چند ماهي بود مزه پيام كوتاه رو نچشيده بودم، اين بهترين و خوشايندترين لحظه مي تونست باشه.

اگه گفتم توي كف بودم لطفاً‌ بهم نخند. چون دقيقاً همون حسي رو داشتم كه حضرت آدم وقتي از بهشت به زمين هبوط كرد.

اما الان ديگه به وضعيت جديد عادت كردم. اين دوست جديدم هر روز سه چهار تا پيام كوتاه برام ارسال مي كنه. مناسبتها رو بهم تبريك ميگه، كادو (افزايش اعتبار) برام ميفرسته، پيشنهادهاي جالب مي كنه و هرچند وقت يه بار به جشنواره دعوتم ميكنه و ... بهرحال جوياي حالم ميشه.

گاهي وقتها هم كه سرش شلوغه و دير ميكنه، من براش اين پيغام رو مي فرستم:

 *140*1# كه اونهم سريع جوابم رو ميده. بهرحال همين كه نميذاره جاي خالي اس ام اس هاي تو رو توي گوشي موبايلم احساس كنم، واقعاً ازش ممنونم.

پس بيخودي ناراحت شده بودي اون روزي كه بهت گفته بودم: «اگه دير بجنبي و غفلت كني، خيلي چيزاي جذاب هستند كه صف كشيدند تا جاي خالي تو رو برام پر كنند».

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 9:27 بعد از ظهر |

 

فكر مي كنيد چند نفر توي دنيا مثل من هستند و چرا؟

شايد اتكاء به متن هاي نوشته شده من اين ذهنيت رو پيش شما بوجود آورده كه من آدمي خودكم بين، ضعيف النفس و يا بي اراده و كم شخصيتي هستم و اجازه ميدم هر كس هر توهيني رو به من بكنه.

نميخوام خودم رو توجيه و تبرئه كنم ولي يك بيوگرافي مختصري از خودم مي نويسم تا كمي منو بيشتر بشناسيد و متوجه بشيد كه اونقدر هم كه فكر ميكنيد قضيه فوق صحت نداره، هرچند جاهايي و در مواجهه با افرادي استثناء بوجود اومده.........


ادامه مطلب رو از اينجا بخونيد
+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |

مي دوني، وقتي به هر بهونه اي بيادم مي افتي و ناخودآگاه بهت فكر مي كنم (در واقع هر بيست دقيقه يكبار) و بعضي وقتها كه يادم مي افته بارها پيش تو گريه كرده بودم (و تو بحساب تمنا و منت كشي ميذاشتي) و خيلي آروم مثل فاتحين خیبر بالاي سر من ايستاده بودي و با كمال بي خيالي دستمال كاغذي بهم تعارف مي كردي، اعصابم خورد ميشه. مخصوصاً‌ چند روز پيش كه توي سالن انتظار ترمينال غرب يه پسري رو ديدم كه با يكي دخترهاي متصدي فروشگاهي توي سالن ايستاده بود صحبت مي كرد و در واقع داشت پيش اون گريه مي كرد و تقاضاهايي رو مطرح ميكرد. صحبت اونا بيش از نيم ساعت طول كشيد و از حركتهاي سر دختره و لبخواني ميشد فهميد كه داره با قاطعيت خواسته هايي رو رد ميكنه و ميگه كه فايده نداره و ... .

براي چند لحظه ياد خودمو و خودت افتادم. در واقع دقيقاً و لحظه به لحظه صحنه ملاقاتهاي مشابه من و تو در ايستگاه مترو وردآورد، يكبار در هم در ايستگاه ايران خودرو، در خيابان بهار شرقي گلشهر، كنار پل مهرشهر، خيابان داروپخش وردآورد، باغ رستوران فرحزاد و دههاي جاي ديگه، داشت توسط اون پسر و دختر هم سن و سالمون تكرار مي شد.

با ديدن اين نمايش كمدي با تم دراماتيك، كه توجه همه حضار توي سالن انتظار رو به خودشون جلب كرده بود و حتي ابراز احساسات برخي مسافرين رو هم بهمراه داشت، پيش خودم فكر كردم بعنوان يه فرد باتجربه سرد و گرم چشيده و حتي بعنوان يك همنوع خيرخواه، يه كمكي به اين عاشق دلداده بكنم.

يعني برم جلو و يك كشيده آبدار بزنم توي گوش اون پسره احمق و بهش بگم كه: «هي ديوونه، داري اشتباه منو تكرار مي كني؛ هيچوقت پيش يه دختر گريه نكن، حتي اگه دوستش داري و فكر مي كني از دست دادنش برات خيلي سخته. چون احساس تورو نمي فهمه و داره فكر مي كنه براش اشك تمساح مي ريزي. بجاي اينكه چشاتو كاسه اشك بكني و هيچ چيز و هيج جا رو نبيني، بهتره چشاتو پاك كني و ببيني داري واسه خاطر كسي گريه مي كني كه تنها با اهداي يه برگ دستمال كاغذي داره با تو ابراز همدردري مي كنه. همون لطفي كه هر رهگذري هم مي تونه در حق تو بكنه! .................»

اون صحنه ها تموم شد و با رفتن من و مسافران به سمت سكوي اتوبوس تماشاي اين نمايش ناتمام ماند.

نيم ساعت بعد وقتي از اتوبان رد ميشدم و با ديدن اون محلهاي نشون دار، لحظه به لحظه صحنه هاي ملاقاتمون رو توي ذهن تكرار مي كردم، فقط حسرت ميخوردم که ای كاش يكي هم اون روزها پيدا ميشد و به من اين حرفها رو مي گفت و زودتر بيدارم مي كرد.

هرچند اگه الان هم كسي بهم بگه، نه گوش شنوا دارم و نه خيال بيدار شدن.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |

توی یکی از بیلبوردهای نصب شده کنار اوتوبان نوشته بود:«همانا خداوند برای بندگان خود بعد از هر سختی، راحتی و گشایشی می دهد».

خداجون یه سوال کوچیکی داشتم، البته نمی دونم اسم من هم جزو بندگانت هست یا نه؟

اگه هست لطفاً یه ندایی بده که: "من تا کی باید توی لیست انتظار باشم؟

فکر نمی کنی ربع قرن یه ذره واسه من زیادی هست که توی فاز اول هنوز گیر هستم؟

اگه دیر بشه و عمرم کفاف نده تا این گشایش رو ببینم، اونوقت تکلیف چیه؟

منتظر جوابت هستم.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |

يكي از نيازمنديهاي مهم زندگي امروزي براي خانم هاي خوش سليقه  كه هر روز بخشي از سبد خريد اونارو تشكيل ميده، شوينده ها و سفيدكننده هاي لكه بر هست. زيرا لکه ها بدجوري توي چشم ميزنند و ميزان سليقه كدبانوي خانه رو از نظر اولين ميهمان ناظر به زير راديكال مي برند، جدا از اينكه بعضي از لكه ها هم تهوع آور و هم بيماري زا هستند. اين نياز مهم از تعداد تبليغهاي روزنامه ها و آگهي هاي ميان برنامه اي تلويزيوني قابل تشخيص هست.

اما لكه چيست و چرا بوجود مياد؟

شايد ساده ترين تعريف اينستكه: لكه عبارت از ردي كه در اثر عبور از يك جا يا تماس با چيزي بر روي آن باقي ميماند.

اگر دقت كنيم انواع لكه ها و چركها و اثرات رو بر روي اشياء پيرامون و حتي بر روي بدنمان مشاهده كنيم. البته امروزه اين نوع لكه ها به واسطه علم شيمي و تحول در صنعت ديترجنت ها و پودرهاي شوينده حاوي آنزيم ليپاز و ... براحتي قابل رفع هستند.

اما برخي از لكه ها هستند كه نه جاي اثرشون قابل دسترسي هست و نه خودشون قابل رفع.

مثلاً ردي كه بر اثر مرور يك خاطره تلخ از ذهن ايجاد مي شود و يا لكه اي كه بر حيثيت فردي ايجاد مي شود و يا بوي تعفني كه بخاطر وجود فرد يا چيزي در محيطي كه براي مدتها ماندگار مي ماند و توجه هر تازه واردي را سريعاً‌ بخودش متوجه مي كند، را چگونه مي توان رفع كرد؟

شايد تا حالا منظور منو از اين متن متوجه شده باشي.

منظور خودم (بعنوان همسرت) هستم كه هميشه براي تو بعنوان يك لكه ننگ محسوب شده بودم، مخصوصاً اين اواخر كه سابقه دار هم شدم و كلاسه انگشت نگاري و عكس با شماره پلاك زندان هم بهش اضافه شد و تقريباً ‌ميشه گفت پرونده استخدامم براي هميشه بسته شد.

اگرچه هنوز هم با اين شرايط فعليم براي خيلي از دوستان و فاميلهام مايه افتخار هستم، اما براي فرد متشخصي مثل تو، بودن با من بسيار شرم آور است. شايد حتي همراه بودن اسم تو با اسم من، همانقدر براي موقعيت تو اثرات سوء داره كه حضور خودت در كنار من.

اين لكه اي كه بخاطر اسم من بر دامن تو نشسته، ديگه از اونايي هست كه سالها باهات ماندگار مي مونه و بوش بعدها درمياد.

فكر نمي كنم حتي برادر فوق ليسانست آقای مهندس بابک مهردل هم كه شيمي خونده، بتونه براش سفيدكننده اي پيدا كنه.

مي بيني به چه مصيبتي گرفتار شدي. بودن يا نبودن من برات به يك اندازه دردسر داره. اينهم از اون جلوه هاي نامزدي پردردسر هست كه يه بار بهت گفته بودم.

بعداً راجع بهش بيشتر صحبت مي كنم.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |

امروز صبح آئينه توي اتاقم شكست. هر روز صبح كه بیدار میشدم اولین کاری که می کردم به آئينه اتاقم نگاه مي كردم و فقط قيافه تكراري و تكيده خودم رو مي ديدم كه زياد چنگي به دل نمي زد. تنها كاري كه داشتم اينكه تعداد موهاي سفيد توي ريشم رو چك مي كردم.

اما ايندفعه صحنه توي آئينه با روزهاي قبل فرق مي كرد، منظورم اينه كه برخلاف هميشه اينبار يه نفر داشت منو نگاه مي كرد. بدجوري با حالت موذيانه توي مردمك چشام زل زده بود. انگار مي خواست منو هيپنوتیزم كنه.

نمي دونم كي بود، ولي كاملاً‌ از لحاظ قيافه شبيه من بود.

بهم سلام كرد.

بخاطر حسي كه دارم و معمولاً‌ توي اولين برخورد با كسي.......

 


ادامه مطلب رو از اينجا بخونيد
+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:47 قبل از ظهر |

توي اون روزهايي كه تازه چند ماه بود عقد كرده بوديم چندين بار اصرار كردي باهم بريم آتليه عكس دوتايي بندازيم. نمي دونم چه حسي باعث مي شد هر بار كه اين پيشنهاد رو ميدادي يه جوري طفره برم، با اينكه خيلي دوست داشتم همچين عكسي باهم داشته باشيم.

اما باور كن دست خودم نبود، ندايي بود كه منو بشدت منع ميكرد. شايد ناخودآگاه ناشي از اين بود كه ساعات اوليه عقدمون بهم فهمونده بودن:

 ""من خانواده شما رو اغفال كرده ام""؛

شايد هم بهم گفته شده بود بهارك رو يه روز برمي گردونيم، حتي اگه سه تا بچه هم توي بغلش باشه، پس بيخودي خودت رو علاف نكن.

اونروزها ديگه گذشته و حس و حالمون هم كلي فرق كرده.

الان هم اگه اصرار داري و دارند كه زودتر و كم هزينه تر طلاق توافقي بگيريم، بازهم همون ندا منو داره منع ميكنه. در واقع دلم راضيه، اما دستم واسه امضاء نميره. من هم مثل همه آدماي عاقل دوست دارم كه زودتر طلاق بگيري و بري با يكي ديگه باشي، پولدار تر و خوش قيافه تر از من. حالا اونوقت خوشبخت بشي يا بيچاره ديگه بمن مربوط نيست. مهم اينه كه اگه اين اتفاقها نمي افتاد و مجبور مي شدي با من باشي و نمي تونستم اونجوري كه دلت مي خواست برات باشم اونوقت واسه من ناجور ميشد.

تا حالا سعي كردي دست و دل خودت يا يكي ديگه رو واسه يه كاري راضي كني؟

اگه تونستي اينكار رو انجام بدي منو هم راهنمايي كن.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

ديگه خيالم از تو راحته.

ديگه شبها كابوس نمي بينم و اصلاً نگران نيستم از اينكه خداي نكرده برات توي اون كلانشهر بي در و پيكر كه هر روز هزاران گرگ تو كوچه هاش پرسه مي زنند و كمين مي كنند، اتفاق ناجوري بيفته.

آخه سادگي بزرگترين نقطه ضعف يه طعمه براي آسان شكار شدن هست.

مي دوني چي باعث شد اين جملات رو بنويسم؟

اگه يادت باشه يه بار كه باهم بوديم توي ميدان عطار به شوخي اسكناس دويست تومني رو بجاي اسكناس دوهزار تومني بهت دادم و تو يكهفته تمام اونو با خودت داشتي و متوجه نشدي. بعدها كه فهميدي چقدر ازم دلخور بودي كه چرا سر كارت گذاشتم.

اما الان خوشحالم ا ز اينكه براي احقاق حق خودت با چنگ و دندان مبارزه ميكني و حتي تا پاي زنداني كردن طرف هم پيش ميري، اميدوارم روزي برسه كه جز به مرگ طرف راضي نشي.

البته كه بايد براي اژدها شدن افعي زيادي خورد.

 

+مسئوليت اين نوشته ها با منه: شهرام پیام شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:22 قبل از ظهر |